خرید بک لینک
انتشار در۱۵ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۴:۴۶ ق.ظ سرویس:مطلب شما بدون دیدگاه 24 بازدید

نامه هايي كه برادر بودند باهم

576صادق رحماني/ گراش: درسالهای طلبگی، آن هنگام که از قم آمدم به گراش. به دیدار آقا شتافتم در لار. سخن به یاد پدر درگرفت. پدر ۳۵ سال در گراش با مذهب مردم سلوک کرده بود، از هر لونی. آقا گفت: من و پدرت، درست در یک شب و یک ساعت، در جهرم به دنیا آمدهایم. من ساکت بودم و فکر میکردم به آن روزگاران. در ذهنم خانههایی از جنس کاهگل و خشت را تصور کردم و مهرآمیزی مردمان را. آقا گفت: از سر اتفاق، همان دایهای که مرا شیر میداد به پدرت نیز شیر میداد. و ما در محله کوشکک جهرم بزرگ شدیم. آقا گفت: آقای رحمانی، خیلی میآمدند به خانه ما و گاه روزها میماندند و شبها بیتوته میکردند و درس میخواندند با دوستان دیگر. و میان ما الفت بود و صمیمیت. و بین آنان در فراقت و دوری نامههایی رد و بدل می شد از سر مهر و مشورت. برخی از نامههای آقا اکنون در اختیار این ناچیز است. نامههایی برادرانه که دو دوست، دو برادر برای هم می نوشتند و گاه درد دل میکردند تا دل را جلایی دهند از جبر روزگار.

در جوانی و میان سالی، پدر با آقا و آقا مجتبی و آقای نسابه و آقا صالح، حق همصحبتی را پاس میداشتند. پدر پس از ۵۷ سال در دی ماه ۱۳۵۸ در بیمارستان اوز جان تسلیم کرد و در گراش بقعه پیرپنهان به خاک پیوست. در گراش، شیراز، جهرم، لار و آبادان برای او مجلس ختم گرفتند. در چهارده سالگیام، به هنگام مرگ پدر، هالهای از حیرت مرا فرا گرفته بود. آن سان که در مرگ آقا. آن گونهام از حیرت… از قافله عمر که عجب می گذرد. در چهل و هفت سالگی ام، انگار پدر را از دست داده باشم دیگر بار.

*اين مطلب پيش از اين در ويژه نامه چهلمين روز رحلت آيت الله آيت اللهي نشريه «صحبت نو» چاپ شده است.


ارسال نظر

برچسب: نویسنده: دانلودی تاريخ: شنبه 15 خرداد 1395 ساعت: 12:23

صفحه بندی