خرید بک لینک
انتشار در۲۰ فروردین ۱۳۹۵ ساعت ۹:۳۴ ق.ظ سرویس:مطلب شما بدون دیدگاه 5 بازدید

ريشه هاي تاريخيِ رسمِ «سیزده به در»

zohrevandاسدالله زهره وند: یکی از باورهای کهن بشری، باور به «شهادت» است که در همه ی ادیان و در هر دینی به گونه ای درباره ی آن سخن رفته و نیز برای گرامی داشتن شهید آن دین یا ملت آیین هایی کم و بیش، همانند برگزار می شده است که در بسیاری از جاهای دنیا هنوز هم این آیین ها بر پا می شود.

در باور ایرانیان پیش از اسلام، «سیا وش»، مهم ترین شهید بوده است و برای او آیین های ویژه ای برپا می شده است که امروز بخشی از این آیین ها را در آیین سیزده بدر، می توانیم ببینیم.

سیاوش، جوان پاک و پهلوان جوانمرد ایرانی است که از سوی همسر پدرش «سودابه»، وسوسه می شود و به روابط نامشروع فرا خوانده می شود. سیاوش به خواسته های بزه کارانه ی همسر پدرش (که د رآن روز گار، شهنشاه ایران زمین، «کی کاووس» بود) پاسخ نداد و این کارش خشم سودابه را بر انگیخت و به کاووس گفت که: «سیاوش، به تو خیانت کرده و می خواسته با من رابطه ی پنهان و نامشروع داشته باشد».

سرانجام در دشت «زابلستان» خرمنی از آتش بر افروخته می شود تا سیاوش با گذر از میان آن پاکی و راستگویی خود را به همگان نشان دهد. سیاوش به سلامت از میان آتش اهورایی که به باور ایرانیان ان روزگار نیکان و راستگویان را نمی سوزاند، می گذرد.

ایرانیان در روزی از روزهای بهار یا شاید چند روزی پیش از بها ر، سوگ سیاوش را بر پا می کردند درباره ی زمان دقیق برگزاری این آیین نمی توان با دقت نظر داد چه بسا در میان اقوام گوناگون ایرانی و در دوران های مختلف تاریخ ایران، زمان آن دگرگونه و متفاوت بوده است.

ایرانیان در روزی همانند «سیزده به در» در میدان های هر شهر و روستا، گرد می آمدند. زنان و مردان سوگوار بر سر و روی خود می زدند و می گریستند و نیز داستان سیاوش را به گونه ی سوگ سروده (نوحه)، چه به وسیله ی موبدان و روحانیان و چه از سوی پرده خوانان و داستان سرایان برای مردم خوانده می شد. همچنین سازهای عزا که در میان اقوام مختلف، با یکدیگر فرق داشت نواخته می شد.

یکی دیگر از آیین های این روز «شبیه خوانی» بود که جوانی را که معمولا از میان جوانان رعنا و زیبای آن سرزمین بود به جای سیاوش بر می گزیدند و نیز دختری نیز به جای سودابه بر تخت می نشست و داستان سیاوش را نمایش می دادند یعنی سیاوش سوار بر اسب از روی آتش می پرید و سپس داستان سر بریدن سیاوش را نشان می دادند و او را در تخت روانی می نهادند و در کوی و برزن می گرداندند و مردم بر سرو سینه می زدند و بر جسد سیاوش آب می پاشیدند و برای زنده شدن او تلاش می کردند.

با پوزش از خوانندگان گرامی باید بگویم که درمیان تعریف از آیین سوگ سیاوش باید پاره ای توضیحات داده شود.

بازمانده ی این آیین امروز در جشن «وارتاوار» ارمنیان، می توان دید که ایشان نیز در این روز به روی یکدیگر آب می پاشند و نیز در آیین زیبا و پر معنای «رَمَضونی» که در ماه رمضان، به وسیله کودکان شهرمان انجام می شود، کوکان خود را با سراندازی، زنانه می پوشانند که بی گمان در روزگار پیش از اسلام با این کار تلاش می کردند خود را همانند «آناهیتا»، دختر اهوره مزدا، ایزد بانوی رویندگی، بارندگی و زایندگی، کنند.

در کشور مالزی نیز در عید فطر که آن را «لَباران» می نامند، مردم آب بر روی همدیگر می ریزند. در هندوستان نیز به هنگام خشکسالی، شخصی که به نقش «ایندرا»، خدای باران و آذرخش، در آمده، در آیین ویژه که برای باران خواهی و آب خواهی برپا می شود، در کوی و برزن به گردش می پردازد و زنان از فراز بام ها ظرف های آب را بر سر او می ریزند.

در آیین سیزده بدر شهر ما نیز کشیدن ماست و یا کشک بر روی دوستان و آشنایان برای شادی و خنده انجام می شود. به باور من این کار ریشه ای کهن و استوره ای دارد زیرا باید بپرسیم که: «چرا به جای ماست و کشک چیز دیگری به کار نمی برند؟»

پاسخ من اینست که: «ماست و کشک می تواند نشان سپیدی و پاکی و حیات باشد و نیز با چهار پایان سودمند و مینو، آفریده ای همچون گاو و گوسپند و شتر، پیوند دارد («گو» یعنی: چهارپا و «سپند»، یعنی مقدس)

همچنین در روز رستاخیز پیش از رود به بهشت ازسوی «سُشیانت»، به نیکوران خورش «زَرمیه» داده می شود که از شیر گاو بدست می آید که همان «زَک»، در زبان لارستانی است که به آغوز، گفته می شود.

این آیین سوگواری و شبیه خوانی در دیوار نگاره ها و تندیس هایی که در شهر باستانی «پنجی کِنت»، در نزدیکی شهر دوشنبه در تاجیکستان پیدا شده، دیده می شود. پنجی کنت، پایتخت باستانی قوم «سُغد»، یکی از کهن ترین اقوام ایرانی بود که در تاجیکستان و بخش هایی از افغانستان می زیستند. در برخی روستاهای مازندران نیز این آیین های آب پاشی بر روی یکدیگر، انجام می شود.

قرآن کریم آیه ی ۲۴۳ ا زسوره ی بقره می فرماید: اَلَم تَرَ اِلَی الَذینَ خَرَجوُا مِن دیرِهِم وَ هُم اُلُوفٌ حَذَرَ المَوتِ فَقالَ لَهُمُ اللهُ موُتوُا ثُمَ اَحیاهُم… یعنی: «آیا آنهایی را که هزاران تن بودند و از ترس مرگ از دیار خود بیرون رفتند، ندیدی؟ خدا گفت: بمیرید! سپس ایشان را زنده كرد…»

در روایات چنین آمده که این مردم، پیامبرشان را شکنجه کردند و خدا برایشان خشم گرفت و به بیماری طاعون گرفتار شدند سپس از ترس مرگ از شهرشان بیرون رفتند اما همگی مردند. پیامبرشان بر ایشان مهر آورد و برایشان دعای خیر کرد و خدا بارانی بر ایشان بارید و ایشان را زنده کرد. زنده شدن این مردم در روز نوروز بوده است.

مردمان سوگوار کالبد سیاوش را بر سر دست می گرفتند و به سوی بیرون شهر به راه می افتادند و سبزه هایی که از مدتها پیش به نشانه ی جوان بودن و نورس بودن سیاوش کاشته بودند، به نشانه ی مرگ او در آب روان می انداختند و این سوگواری و نوحه خوانی به اوج خود می رسید.

اما این سوگواری دیری نمی پایید زیرا سیاوش دوباره زنده می شد و به جهان زندگان باز می گشت و جشن و سرور و پایکوبی و دست افشانی بر پا می شد، درست همانند عید پاک مسیحیان که چند روزی مانده به سیزده بدر انجام می شود، ایشان نیز بر این باور هستند که مسیح سه روز پس از آنکه بر چلیپا کشیده شد، دوباره در عید قیام (پاک) زنده شده و از گور برخاست. ایشان نیز پیش از عید قیام آیین های سوگ و نوحه و شیون و شبیه خوانی برپا می کنند به ویژه کاتولیک ها در بسیاری از کشورها در دسته های سوگوار در کوی و برزن به راه می افتند، برخی با تازیانه بر پشت خود می زنند و برخی دیگر، شمایل های مسیح را در تخت های روان به روی شانه های خود در میان مردم به حرکت در می آورند. همچنین شبیه خوانی و بر پایی تعزیه ی مسیح نیز یکی از آیین های عید قیام است و به ویژه بخش هایی از زندگی مسیح (د) که به گفته ی انجیل، روایتگر دستگیری او به دست سربازان رومی و محاکمه ی او به وسیله ی کاهنان یهودی آن زمان و بر چلیپا کشیدن مسیح (د)، می شود نیز در برابر مردم و در خیابان ها انجام می گردد.

بی گمان قدمت این آیین به درازنای زندگی بشر است و حتی به پیش از تاریخ برمی گردد هشت هزار سال پیش در سرزمین «سومر» در جنوب عراق سومریان بر این باور بودند که ایزد گیاهان، «دوموزی» (که اقوام صامی او را «تموز» می نامیدند) به فرمان ایزد عشق ورزی و زایندگی، «اینانا» به جهان مردگان در زیر زمین فرستاده می شود این کار که در فصل پاییز انجام می گرفت موجب خشکیدن گیاهان می شد و سپس اینانا پریشان و گریان در پی همسرش به جهان تاریک زیر زمین می رفت و باران های پاییزی و زمستانی اشکهای او بود که از آسمان بر زمین می ریخت و بانگ رعد فریاد درد آلود و جانکاه ایزد عشق و باروری بود که به گوش می رسید.

اما پس از رفتن ایزد عشق و پیوند و ازدواج به جهان مردگان همه ی جانداران از جفت گیری و باروری و زایش باز می ماندند و برای همین بود که مردم سومر برای باز گشتن زندگی و جلوگیری از نابودی جهان و جهانیان آیین های سوگ و عزا برای دوموزی برپا می داشتند و سرانجام پس از اینکه در فصل بهار ایزد، اینانا پس از تحمل دشواری ها و سختی های فراوان همسر محبوبش را به زندگی باز می گرداند و مردم نیز که باور داشتند زنده شدن جهان طبیعت و آمدن فصل بهار به خاطر این بازگشت فرخنده و میمون است به جشن و سرور و شادی می پرداختند. این می تواند کهن ترین نوحه (سوگ، سروده) ای باشد که بشر در سومر به گونه ی گل نوشته بر دیوار معابد آن سرزمین یافت شده است. این سوگ، سروده ای از زبان اینانا ست، در فراغ دوموزی:

ورزای وحشی دیگر نمی زید/ او بر زمین پهن شده است/ و دیگر زنده نیست/ به چه خواب ژرفی فرو رفته ای؟ / ورزای وحشی!…

تپه ها و دره ها را خروش بر خواهم خواند/ تپه ی گاو میش ها را خروش بر خواهم خواند:

این جوانمرد کجاست؟/ شویم کجاست؟ / دیگر خوراک برایش چه سودی دارد/ او اکنون کجاست؟ …

خوابش آرام است/ چه آرام/ در خواب آرمیده است…

او مرده/ و ما را ترک کرده است/ شوهرم در دست های مردم/ جان سپرده است/ جوانمرد من، رهایم کرده است.

پس از سومریان، بابلیان (کلدانیان) نیز این آیین را بجا می آوردند. ایشان، به جای اینانا، «ایشتار» را ستایش می کردند و پس از آیین سوگواری، جشنی بر پا می کردند و حتی زنی که کاهن ایشتار بود به عقد پادشاه در می آوردند.

در سرزمین ترکیه نیز مردم باستانی «حیتی» برای «آتوس» می گریستند که ایزد، «سیبل» در اندوه فراق او سوگواری می کرد مدت ها پس از آن کیش سیبل و آتوس به روم راه یافت در اروپا نیز مردم به کوه و صحرا می رفتند و با طبل و سنج آهنگ سوگ می نواختند تا با بانگ رعد که فریاد اندوه سیبل برای آتوس بود همراهی و همنوایی کنند و مردان همانند حیتی ها با خنجر و شمشیر خود را زخمی می کردند تا با آتوس (ایزد گیاهی شهید شونده) همدردی کنند. زنان نیز بر سر روی خود می زدند و گریه و زاری سر می دادند تا خود را به سیبل همانند سازند و آوازهای غم انگیز سر می دادند.

در سوریه و لبنان و الهه ی «عشتاروت» در سوگ «بعل» می گریست و مردان برای اینکه با بعل همدردی کنند با جنگ ابزار خود را زخمی می کردند تا خود را همانند بعل سازند و با او همدردی کنند (بی گمان قمه زنی ریشه ای کهن در چنین رفتار هایی دارد). تندیس های بعل (ایزد گیاهی شهید شونده) را از معابد بیرون می آوردند و با آیین های سوگ او را چون جوانی تازه درگذشته به عطر می آغشتند و درکفن پیچیده و با آه و اندوه به سوی بیرون شهر به راه می افتادند و او را دفن می کردند و سوگ و عزا همه ی کشور را در بر می گرفت تا دوباره در فصل زنده شدن طبیعت و بهار با جشن و سرور پیکر خدای دوباره زنده شده را از گور بیرون آورده و جشن و شادی بر پا کنند.

در یونان به نوشته ی «هرودوت» در آیین سوگواری که فصل خشک شدن گیاهان و فرا رسیدن زمستان مردم بر گرد تندیس های «آدونیس» جمع می شدند و بر سینه ی خود می کوفتند «آفرودیته» خدای عشق و مهر ورزی در سوگ محبوبش شعرهای اندوهبار می سرود که زنان یونان زمین برای همراهی با او در آیین هایی که بر پا می شد برای آدونیس می خواندند.

در مصر نیز به هنگام کاشتن زمین های کشاورزی مردم به یاد «ایزیریس»، ایزد گندم زارها که به دست برادر بدکارش، «ست» کشته می شود می گریستند و با همسرش «ایزیس» همنوا می شدند تا در فصل درو، برایش جشن و شادی بر پا کنند.

در هند، «راما» نمی میرد اما با بد اندیشی و رشک همسر پدرش به جایی دور در سریلانکا، تبعید می شود و همسر رام، «سیتا» ی پاکدامن و وفادار، در فراق او سرودهای غم انگیزی می سراید و سرانجام، جان می بازد اما به هنگام باز گشت رام که آغاز بهار و نزدیک به عید نوروز ایرانیست بزرگترین جشن هندوها، «دیوالی» بر پا می شود.

در اروپای شمالی نیز ژرمن ها و وایکینگ ها به ایزد شهید شونده، «بالدر» باور داشتند و نیز باور داشتند که پس از پایان «راگناروک» (آخرالزمان) دوباره بالد رزنده می شود تا بر یک جهان آرمانی سراسر، صلح و دوستی، فرمان براند.

در داستان زندگی حضرت یوسف (د) نیز می بینیم که، زلیخا او را به روابط نامشروع فرا خواند و او نپذیرفت ازاین روی زلیخا زمینه ی زندانی شدن او را فراهم ساخت و یوسف را به سیاهچال افکندند و پس از اینکه از زندان بیرون آمد سرزمین مصر را از خشکسالی نجات داد.

در روایات ادبی ما آمده که زلیخا پس از زندانی کردن یوسف از کار خود پشیمان شد و آرزوی بازگشت و دیدار دوباره ی او را داشت:

زلیخا مرد از حسرت که یوسف گشت زندانی/ چرا عاقل کند کاری که باز آرد، پشیمانی؟!

این یاد آور ورجاوندی (معجزه ی) قرآن است زیرا خداوند این داستان را «اَحسَنُ القِصَص» می نامد زیرا به خوبی از جاذبه ی این داستان برای همه ی بشریت آگاه است. بی گمان انسان هایی که از زندگی شکار گری و کوچ نشینی یا دیگر گونه های زندگی نخستین به زندگی شهری و روستایی که بر پایه ی کشاورزی روی آورده بودند تلاش می کردند از رویش گیاهان و آمدن فصل بهار اطمینان یابند و چنین آیین هایی برای چنین مردمی جاذبه ی فراوانی داشته است.


برچسب: نویسنده: دانلودی تاريخ: جمعه 20 فروردين 1395 ساعت: 12:26

صفحه بندی